شیرینی زندگی ما

عشقولانه هاي نوه و بابابزرگ

يكي از كاراي مورد علاقه اميرعلي اينه كه بريم خونه بابا عباس و چيپس بخره و بعد وقتي بابا عباس نماز ميخونه بعد از كلي پريدن روي كمرش موقع سجده آخر سر هم نماز بابا عباس تموم ميشه بره چيپس و ماست رو بياره و با هم بخورن ...
19 بهمن 1396

شكلك

امروز توي مهدكودك به بچه ها گفته بودن هر كي يه شكلك در بياره و ازشون عكس بندازن بذارن توي كانال تلگرام مهدكودك تا مامانا ببينن پسر منم اين شكلك رو دراورده ...
19 بهمن 1396

دردونه مامان و بابا

دردونه مامان و بابا امروز صبح با بابامحمدش رفتن پارك ساعي و مامان مونا هم خونه موند تا ناهار درست كنه، پسرمون كلي بازي كرده بود و بهش خوش گذشته بود، ...
19 بهمن 1396

فقط امر كن عزيز جان

آقا پسر گل ما هر روز بعدازظهر كه مهد تعطيل ميشه خيلي خوشش نمياد كه مستقيم بياد خونه يه روز دلش ميخواد بره فروشگاه ياس و پله برقي بازي كنه و بعدم يه اسباب بازي و كيك يزدي بخره و يه سن ايچ هم بخوره آخرم همه ذوقش اينه كه رسيد خريد رو ببره دم در بده به مسئول مربوطه كه مهر بزنه بعدم بياد كارت و پول پاركينگ رو بده ، يه روز دلش ميخواد بره سوپر ماركت دوغ و چيپس بخره بعدم بره ميوه فروشي يه خيار بشينه پشت صندوق بخره و بعدم بره نانوايي نون بخره شاطر هم هميشه بهش شكلات ميده و كلي پسرمون رو تحويل ميگيره. يه روزم كه درخواست سرزمين عجائب داره، خلاصه مامان مونا و بابا محمدم با حوصله فراوان گوش به فرمان پسر عزيزشون هستن ...
4 بهمن 1396

استخر هر هفته

پسر گل و عزيزمون هر هفته شنبه ها با بابامحمدش ميره استخر و كلي بازي و شنا ميكنه، اين هفته دايي محمدامينم باهاشون رفته بود، عشق مامان و بابا ياد گرفته بدون بازو بند پا دوچرخه بزنه و روي آب بخوابه، فدات بشم قندعسل خونه،                   ...
9 دی 1396

جشن تولد ٤ سالگي

بالاخره تولد ٤ سالگي پسرم با سه ماه تاخير برگذار شد، يه مهموني مفصل با مهموناي عزيزمون و كلي بزن و برقص و شادي اونشبم پسرم حسابي گل و خوش اخلاق بود و كلي هم از ديدن dj خوشحال شد شب خيلي خوبي بود و مامان فرخ و عزيز فريده هم كلي كمك مامان مونا كردن، پسرم بعد از كلي بازي و شادي تو همون سر و صدا ساعت ١٠ خوابيد، خيلي مامان مونا براي برگذاري اين مهموني كار و بدو بدو كرد ولي ارزش شاد بودن پسرم رو تو اون شب داشت، با تمام وجود من و بابا محمد دوستت داريم،                           ...
1 دی 1396

شهر لي لي پوتها

يكي از دوستاي بابا محمد پيشنهاد داده بود تا پسرمون رو براي بازي ببريم شهر لي لي پوتها امروز بعدازظهر كه بابا از سركار اومد سه نفري اول رفتيم فروشگاه آديداس براي تولد آرمان كادو كتوني خريديم بعدم رفتم شهر لي لي پوتها، جاي بامزه اي بود و غرفه هاي نجاري و آشپزي و بيمارستان و سوپر ماركت داشت، كه پسرمون تو غرفه سوپرماركت صندوق دار شده بود، يه پل معلقم بود كه پسرمون خيلي دلش ميخواست بره روش ولي به خاطر سنش اجازه نميدادن بعد كه علاقه اميرعلي رو ديدن يه آقايي كمكش كرد و روي پل همراهيش كرد، پسر قند عسلمون هم كاملا شجاع و مسلط روي پل راه ميرفت كه خود اون آقا تعجب كرده بود، كلي پسر گلمون اونجا بازي كرد و خوش گذروند و شام هم رفتيم رستوران، اميدوارم ...
1 دی 1396